چرا واقعیت نظر ما را تغییر نمی‌دهد و چه‌طور می‌شود با اخبار ساختگی مقابله کرد؟

در مقاله‌ای که ترجمه کامل آن را در زیر می‌خوانید، الیزابت کولبرت، یکی از نویسندگان مجله نیویورکر، تلاش کرده است تا توضیح دهد چه شد دونالد ترامپ با آن که کلی از حرف‌هایش پایه و اساس ندارد، رئیس‌جمهوری آمریکا شد و چرا نمی‌شود با بیان واقعیت نظر مردمی را که پا در یک کفش کرده‌اند و عقاید بی پایه و اساسی را پذیرفته‌اند، تغییر داد. مقاله خانم کولبرت بر پایه تحقیقات علمی استوار شده است و خانم کولبرت در آخر به این نتیجه رسیده است که شاید تنها راه حل برای مبارزه با عقاید بی پایه و اساس و اخبار ساختگی این باشد که از مردم بخواهیم تا پیامدهای تصورات یا عقایدشان را شرح دهند و هم‌چنین از آنها بخواهیم تا عقاید دیگران را نقد کنند. چون انگار آدم‌ها اگر چه در پایبندی به عقاید خودشان دُگم و یک‌دنده هستند، اما به راحتی عقاید دیگران را نقد می‌کنند و همین باعث می‌شود تا بهتر واقعیت‌ها را ببینند.

 


چرا واقعیت نظر ما را تغییر نمی‌دهد؟

الیزابت کولبرت، مجله نیویورکر،‌ نسخه ۲۷ فوریه ۲۰۱۷

اخبار ساختگی

قدرت استدلال بشر که بسیار درباره‌اش دادِ سخن سر داده‌اند، شاید بیشتر برای برنده شدن در جدل‌ها به‌وجود آمده باشد تا خردورزی و سرراست فکر کردن. طرح اثر ژرار دوبوآ

در سال ۱۹۷۵، پژوهشگران دانشگاه استنفورد گروهی از دانشجویان را دعوت کردند تا درباره خودکشی مطالعاتی را پیش ببرند. به هر دانشجو چند جفت نامه دادند. در هر بسته، یک نامه را فردی ناشناس نوشته بود و یک نامه را فردی که خودکشی کرده بود. بعد از دانشجویان خواسته شد تا بگویند کدام نامه واقعی است و کدام ساختگی.

بعضی از دانشجویان متوجه شدند که در این کار نبوغ دارند. از میان بیست و پنج جفت نامه، آنها توانسته بودند ۲۴ بار نامه واقعی را تشخیص دهند. بعضی هم فهمیدند که اصلا از پس این کار برنمی‌آیند. آنها فقط ده بار نامه واقعی را درست تشخیص داده بودند.

مثل  اغلب پژوهش‌های روانشناسی، این برنامه مطالعاتی هم صحنه‌آرایی بود. اگر چه نیمی از نامه‌ها واقعی بود – نامه‌ها را از اداره پزشکی قانونی لس‌آنجلس گرفته بودند – اما نتیجه‌ای که به دانشجویان اعلام شد، غیرواقعی بود. عملکرد دانشجویانی که به آنها گفته بودند تقریبا همه نامه‌ها را درست انتخاب کرده‌اند، کم‌وبیش، مثل دانشجویایی بود که بهشان گفته بودند بیشتر نامه‌ها را اشتباه تشخیص داده‌اند.

در مرحله دوم این پژوهش، به دانشجویان گفته شد که فریب‌شان داده‌اند. بهشان گفته شد که هدف اصلی پژوهش اندازه‌گیری واکنش‌شان به این موضوع بوده که درباره درست و اشتباه تشخیص دادن‌شان چه فکری می‌کنند. (البته، بعد مشخص شد که این هم فریب دیگری بوده است.) سرانجام، از دانشجویان پرسیده شد که فکر می‌کنند به طور متوسط چند نامه را درست تشخیص داده باشند، و کلا به نظرشان یک دانشجویی که از هر لحاظ متوسط باشد، می‌تواند چند نامه را درست تشخیص دهد. در این نقطه، اتفاق عجیبی افتاد. دانشجویایی که به آنها نمره‌ بالایی داده شده بود، گفتند که فکر می‌کنند که خیلی هم خوب از پس کار برآمده باشند – و مشخصا خیلی بهتر از یک دانشجوی متوسط – حتی با وجود این که به آنها گفته شده بود هیچ دلیلی ندارد که بخواهند چنین فکر کنند. در مقابل، به آنهایی که نمره پایینی داده شده بود، گفتند نتیجه کارشان به طور قابل ملاحظه‌ای بدتر از یک دانشجوی متوسط بوده است – نتیجه‌ای که آن هم پایه و اساس نداشت.

پژوهشگران سرانجام به این نتیجه رسیدند که «وقتی عقیده‌ای شکل می‌گیرد به شکل در خور ملاحظه‌ای پایدار می‌ماند.»

چند سال بعد، گروه دیگری از دانشجویان استنفورد را در پژوهشی مرتبط به کار گرفتند. به دانشجویان بسته‌های حاوی اطلاعاتی درباره دو آتش‌نشان داده شد، فرانک کی و جرج اچ. در زندگی‌نامه فرانک نوشته بود که او یک دختربچه هم دارد و عاشق غواصی است. جرج یک پسربچه داشت و گلف بازی می‌کرد. بسته‌ها همچنین حاوی واکش آنها به آزمایشی بود که پژوهشگران نامش را گذاشته بودند «آزمایش انتخابِ جسورانه-محافظه‌کارانه.» در یکی از بسته‌های حاوی اطلاعات، فرانک یک آتش‌نشان موفق بود که در این آزمایش تقریبا همیشه امن‌ترین گزینه را انتخاب کرده بود. در نسخه‌ای دیگر، فرانک باز هم امن‌ترین گزینه را انتخاب کرده بود، اما آتش‌نشان خیلی بدی بود که مسئولانش چند بار درباره‌اش گزارش انضباطی داده بودند. دوباره در اواسط پژوهش، دانشجویان مطلع شدند که فریب داده شده‌اند و اطلاعاتی که دریافت کرده‌اند همگی غیرواقعی بوده است. بعد از دانشجویان خواسته شد تا نظر خودشان را بگویند. این که یک آتش‌نشان موفق باید رویکردش در مواجه با خطر چه‌گونه باشد؟ دانشجویانی که بسته اول را دریافت کرده بودند گفتند بهتر است که آتش‌نشان تا می‌شود با خطر مواجه نشود. دانشجویانی که جزو گروه دوم بودند گفتند که آتش‌نشان باید از خطر استقبال کند.

پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که حتی پس از آن که مشخص می‌شود «عقیده‌ای کلا پایه و اساس ندارد،» اما مردم باز هم در عقیده‌شان بازنگری درستی نمی‌کنند.

در این مورد، ناکامی به خصوص چشمگیر بود چون دو بسته حاوی اطلاعات چندان مهمی و جامعی نبود که آدم بتواند با تکیه بر آن حکم کلی صادر کند.

پژوهش‌های دانشگاه استنفورد معروف شدند. این حرفِ گروهی از دانشگاهیان در دهه هفتاد میلادی که مردم نمی‌توانند صاف و سرراست فکر کنند، شوکه‌کننده بود. اما دیگر نیست. هزارها آزمایش دیگر که در پی آمد این یافته را تائید کرد (و پیش برد). هر کسی که این تحقیقات را دنبال کرده باشد – یا دست‌کم نگاهی سرسری به نشریه Psychology Today انداخته باشد – می‌داند که هر دانشجوی لیسانسی قادر است به شما نشان دهد که بسیاری از آدم‌هایی که عاقل به نظر می‌رسند، کاملا غیرمنطقی هستند. و این یافته تقریبا هیچ‌گاه به اندازه‌ی امروز مصداق نداشته است. با این حال، یک معمای اساسی باقی می‌ماند: چرا انسان چنین است؟

در کتابی تازه، «هزارتوی خرد» – The Enigma of Reason – (انتشارات هاروارد)، هوگو مرسیه و دن اسپربر، دانشمندان علوم شناختی، تلاش کرده‌اند به این سوال جواب دهند. مرسیه که در یک موسسه تحقیقاتی فرانسوی در لیون کار می‌کند و اسپربر که این روزها در دانشگاه اروپای مرکزی در بوداپست مشغول به کار است، به این موضوع اشاره می‌کنند که قدرت استدلال خصلتی است مثل روی دو پا راه رفتن یا سه‌رنگی دیدن. ویژگی‌ای که در علف‌زارهای آفریقا شکل گرفت و باید با در نظر گرفتن آن پیش‌زمینه فهمیده شود.

اگر عبارت‌های تخصصی علوم شناختی را تا جایی که می‌شود، کنار بزنیم، آن‌وقت استدلال مرسیه و اسپربر کم‌وبیش چیزی توی این مایه‌ها می‌شود: بزرگ‌ترین مزیت انسان بر موجودات دیگر قابلیت همکاری است. شکل‌گیری همکاری سخت است و به همان سختی پایدار نگه‌داشتن آن است. برای هر فردی، چتربازی (همه‌چیز از همه گرفتن و هیچ ندادن) بهترین کار است. قدرت استدلال برای این به‌وجود نیامد که ما را قادر بسازد تا مشکلات انتزاعی، منطقی را حل کنیم یا حتی برای این که به ما کمک کند تا از داده‌های ناآشنا به جمع‌بندی برسیم; بلکه، برای این به‌وجود آمد که تا مشکلاتی را حل کند که در پی زندگی گروهی ایجاد شده بود.

مرسیه و اسپربر می‌نویسند، «قدرت استدلال خصلتی است برای سازگار شدن با هم‌زیستی اجتماعی که انسان‌ها برای خودشان درست کرده‌اند.» رفتارهای فکر که به نظر عجیب و لوس می‌رسند یا از نقطه نظر «روشن‌فکرانه» کلا احماقه می‌رسند اتفاقا بسیار عاقلانه و خردمندانه به نظر می‌آیند وقتی از یک نقطه نظر «تعاملی» با جامعه به آن‌ها نگاه شود.

این چیزی را که این روزها به آن می‌گویند «صحه‌‌گذاشتن بر جانب‌داری» – Confirmation Bias – در نظر بگیرید؛ این تمایل که مردم از اطلاعاتی که بر عقایدشان مهر تائید می‌زد، استقبال می‌کنند و در مقابل اطلاعاتی را که عقایدشان را زیر سوال می‌برد، پس می‌زنند. در میان شکل‌های مختلف تفکر ناقص که شناخته شده است، «صحه‌‌گذاشتن بر جانب‌داری» جزو آنهایی است که خیلی خوب مستند شده است؛ موضوع تحقیقاتی که ارزش کتاب شدن داشته‌ است. یکی از معروف‌ترین‌هایش باز دوباره در همین استنفورد انجام شده است. برای این آزمایش، محققان گروهی از دانشجویان را جمع کردند که نظرهای مختلفی درباره مجازات اعدام داشتند. نیمی از دانشجویان با اعدام موافق بودند و عقیده داشتند که جلوی وقوع جرم را می‌گیرد. نیمی دیگر مخالف آن بودند و می‌گفتند تاثیری روی وقوع جرم ندارد.

از دانشجویان خواسته شد  تا در دو آزمایش شرکت کنند. در یکی از آزمایش‌ها اطلاعاتی در دفاع از اعدام ارائه شد و در آزمایش دیگر اطلاعاتی که اعدام را زیر سوال می‌برد. هر دو تحقیق – درست حدس زدید – من‌درآوردی بود و جوری طراحی شده بود تا، اگر بخواهیم عینی‌گرا باشیم، آماری با تاثیرگذاری یکسان داشته باشد. دانشجویانی که قبل از شرکت در تحقیق از مجازات اعدام دفاع کرده بودند، به اطلاعاتی که از مجازات اعدام دفاع می‌کرد، اعتبار زیادی دادند و گفتند اطلاعاتی که علیه مجازات اعدام است، متقاعدکننده نیست. دانشجویانی که از اول با مجازات اعدام مخالفت کرده بودند، برعکس همین کار را کردند. در آخر، دوباره نظر دانشجویان پرسیده شد. آنهایی که از اول از مجازات اعدام دفاع کرده بودند، طرفداری‌شان بیشتر هم شد. آنهایی که با آن مخالف کرده بودند، مخالفت‌شان حتی تندتر شد.

اگر قدرت استدلال برای این ساخته شده باشد تا به قضاوتِ درست کمک کند، خیلی سخت می‌شود نقصی جدی‌تر از «صحه‌‌گذاشتن بر جانب‌داری» در این ساخته‌ی بشر پیدا کرد. مرسیه و اسپربر از ما می‌خواهند موشی را تصور کنیم که مثل ما فکر می‌کند. چنین موشی اگر عقیده‌اش را تغییر دهد که گربه‌ای دوروبر نیست به زودی غذای گربه می‌شود. تا آنجایی که «صحه‌‌گذاشتن بر جانب‌داری» مردم را وا می‌دارد تا شواهد تازه یا تهدیدهایی را که به نظر جدی نمی‌آیند، رد کنند – نمونه‌ی انسانی همان گربه‌ای که در گوشه‌ای کمین کرده – این خصلتی است که باید با آن مقابله می‌شده است. این اصل که هم ما و هم این خصلت تا حالا دوام آورده، این طور که مرسیه و اسپربر می‌گویند، ثابت می‌کند که این خصلت باید نوعی سازگاری داشته باشد که به گفته آنها با «همزیستی گروهی» مرتبط است.

مرسیه و اسپربر عبارت «جانب‌داری از خودم» را ترجیح می‌هند. انسان‌ها، چنانکه مرسیه و اسپربر می‌گویند، به طور کلی احمق و زودباور نیستند. وقتی کسی استدلالی را مطرح می‌کند، با مهارت تمام نقطه ضعف‌های آن را مشخص می‌کنیم. تقریبا همیشه، فقط نقطه‌نظرهایی برایمان تاریک و مبهم است که مال خودمان است.

تحقیق تازه‌ای که مرسیه و بعضی از همکاران اروپایی‌اش انجام داده‌اند، این دوگانگی را نشان می‌دهد. از شرکت‌کنندگان در تحقیق خواسته شد تا یک سری مسئله ساده استدلالی را حل کنند. بعد از آنها خواسته شد تا جواب‌شان را شرح دهند و به آنها فرصت داده شد تا اگر می‌بینند اشتباهی کرده‌اند جواب را عوض کنند. بیشتر شرکت‌کنندگان از جواب‌هایی که همان اول داده بودند، رضایت داشتند. کمتر از پانزده درصدشان نظرشان را در مرحله دوم تغییر دادند.

در مرحله سوم، از دانشجویان خواسته شد تا جواب‌های دانشجویان دیگر را هم ارزیابی کنند. اما دوباره کلکی هم در کار بود. در یکی از آزمایش‌ها، جواب خود شرکت‌کنندگان را پیشِ رویشان گذاشتند اما گفتند این استدلال یک شرکت‌کننده دیگر است. حدود نیمی از شرکت‌کننده‌ها فهمیدند که قضیه از چه قرار است. در بین نیمی دیگر آدم‌ها ناگهان خیلی بیشتر از قبل منتقد شدند. تقریبا شصت درصدشان با استدلال‌هایی که پیشتر کرده بودند و از آن رضایت هم داشتند، مخالفت کردند. [این پاراگراف ترجمه آزاد شده است تا موضوع را روشن‌تر منتقل کند.]

این‌طور که مرسیه و اسپربر می‌گویند، سُرسُری‌مزاج بودن قدرت استدلال منعکس‌کننده‌ی کاری است که این خصلت برای انجامش ساخته شده است. ویژگی‌ای که نمی‌گذارد اعضای دیگر گروه دخل‌مان را بیاورند. برای پیشینیانِ ما که در گروه‌های کوچک شکارچی-گردآورنده زندگی می‌کردند، بسیار مهم بود که جایگاه اجتماعی‌شان را حفظ کنند و جزو کسانی نباشند که با شکار و جانشان دست و پنجه نرم می‌کنند، در حالی که عده‌ای دیگر در حریم امن غار این طرف و آن طرف می‌روند. مزیت کمی در استدلال مبرهن وجود داشته است در حالی که برنده شدن استدلال می‌توانسته بسیار بیشتر منفعت به همراه داشته باشد.

در کنار بسیاری از موضوعاتی که در ذهن اجداد ما جایی نداشته است، قطعا نگرانی درباره تاثیر بازدارندگی مجازات اعدام و رفتار ایده‌آل یک آتش‌نشان هم بوده است. همچنین آنها کاری به مطالعات جعلی یا اخبار ساختگی یا توئیتر نداشتند. پس، تعجبی ندارد قدرت استدلالی که امروز با آن سروکار داریم اغلب کارمان را راه نمی‌اندازد. این طور که مرسیه و اسپربر می‌نویسند،‌ «این یکی از مواردی است که محیط سریع‌تر از قدرت انتخاب طبیعی ما تغییر کرده و قدرت انتخاب ما عقب افتاده است.

استیون اسلومن، پروفسور دانشگاه براون و فیلیپ فرن‌باک، پروفسور دانشگاه کلرادو از دانشمندان علوم شناختی هستند. آنها هم معتقدند که همزیستی اجتماعی کلید پاسخ دادن به این پرسش است که مغز انسان چه‌طور کار می‌کند یا شاید بهتر باشد که بگوییم چه‌طور بد کار می‌کند. آنها در آغاز کتاب‌شان «توهم دانش: چرا ما هیچ‌گاه تنها فکر نمی‌کنیم» – The Knowledge Illusion: Why We Never Think Alone – (انتشارات ریورهد) به توالت نگاه انداخته‌اند.

تقریبا همه مردم آمریکا و در واقع سراسر دنیای توسعه یافته با توالت سر و کار دارند. یک توالت فلش‌دار معمولی کاسه‌ای سرامیکی دارد که با آب پر شده است. وقتی دسته آن کشیده می‌شود یا دکمه آن فشار داده می‌شود، آب – و هر آنچه در کاسه توالت باشد – به داخل لوله‌ای کشیده می‌شود که به فاضلاب راه دارد. اما یک چنین چیزی واقعا چه‌طور اتفاق می‌افتد؟

در مطالعه‌ای که در دانشگاه ییل انجام شده است، از دانشجویان خواسته شد تا فهم خود را از وسایل روزمره مثل توالت، زیپ، قفل رتبه‌بندی کنند. بعد از آنها خواسته شد با نوشتن توضیحات پله‌به‌پله بنویسند که این وسایل چه‌طور کار می‌کنند و بعد دوباره آنها را رتبه‌بندی کنند. همان‌طور که به نظر می‌رسد، این تحقیق نادانی دانشجویان را جلوی چشم‌شان آورد چون نمره ارزیابی‌ از درک خودشان پایین آمد. (توالت، معلوم شد که بسیار پیچیده‌تر از آنی است که به نظر می‌رسد.)

اسلومن و فرن‌باک این تاثیر را تقریبا همه جا می‌بینند و اسمش را گذاشته‌اند «توهمِ عمقِ توضیحی» – Illusion of Explanatory Depth. مردم تصور می‌کنند بیشتر از آنچه می‌دانند، می‌دانند. آنچه ما را وا می‌دارد تا بر این عقیده پافشاری کنیم بقیه مردم هستند. در مورد توالت، شخص دیگری آن را طراحی کرده است و من به راحتی می‌توانم از آن استفاده کنم. این چیزی است که انسان‌ها خیلی خوب بلدند. ما از همان زمانی که یاد گرفتیم شکار کنیم به مهارت‌های دیگران تکیه کردیم. کاری که احتمالا در تکامل بشر نقشی کلیدی داشته است. اسلومن و فرن‌باک می‌گویند ما آن‌قدر خوب همکاری می‌کنیم که گاهی برایمان سخت است که مشخص کنیم کجا دانسته‌ی ما تمام می‌شود و دانسته‌ی دیگری شروع می‌شود.

یکی از قرائن همین فرآیندِ طبیعیِ تقسیمِ کارِ فکری همین است که مرز مشخصی بین ایده‌های یک فرد و دانش او و دانش افراد دیگر گروه وجود ندارد.

این دنیای بدون مرز، یا شاید بهتر باشد که بگوییم آشفتگی، برای آنچه پیشرفت می‌نامیم، ضروری است. همین‌طور که مردم همراه با شیوه‌های تازه زندگی ابزار تازه ابداع کردند، هم‌زمان با آن حوزه‌های تازه‌ای هم برای نادانی ساختند. اگر قرار بود هر کسی که می‌خواهد چاقویی بردارد، اول اصول آهنگری را هم می‌آموخت، عصر مفرغ دیگر آن‌قدرها هم مهم به نظر نمی‌آمد. در مورد فناوری‌های تازه، فهمِ ناقص قدرت می‌دهد.

این طور که اسلومن و فرن‌باک می‌گویند وقتی ما را به دردسر می‌اندازد، که وارد حوزه سیاست می‌شویم. این یک چیز است که سیفون توالت را بکشم و ندانم آن تو چه اتفاقی می‌افتد و چیز دیگر است وقتی که می‌خواهم با یک فرمان مهاجرتی موافقت (یا مخالفت) کنم بدون این که بدانم درباره چه صحبت می‌کنم. اسلومن و فرن‌باک به تحقیقی اشاره می‌کنند که در سال ۲۰۱۴ انجام شده، کمی بعد از آن که روسیه کریمه، بخشی از اوکراین، را به خاک خود الحاق کرد. از کسانی که در تحقیق شرکت کرده بودند، پرسیده شد که به نظرشان واکنش آمریکا چه‌طور بوده است و همچنین از آنها پرسیده شد که آیا می‌توانند جای اوکراین را روی نقشه مشخص کنند. هر چه جایی را که انتخاب می‌کردند، دورتر از موقعیت اوکراین روی نقشه بود، موافقت‌شان با حمله نظامی بیشتر بود. (پرسش‌شوندگان تا آنجا جای اوکراین را درست نمی‌دانستند که بعضی‌شان ۲۹۰۰ کیلومتر آن طرف‌تر حدس زده بودند. یعنی چیزی بین فاصله کی‌یف تا مادرید.)

تحقیقات درباره بسیاری از موضوعات دیگر هم نتیجه مشابهی داشت. اسلومن و فرن‌باک می‌نویسند، «قاعده کلی این است که، احساسات عمیق درباره موضوعات از فهم عمیق سرچشمه نمی‌گیرند.» و در اینجا وابستگی ما به ذهن آدم‌های دیگر بر مشکل می‌افزاید. اگر عقیده شما درباره قانون دسترسی همگانی به بیمه پایه و اساس نداشته باشد و من هم به عقیده شما تکیه کنم، آن‌وقت عقیده من هم بی پایه‌ و اساس است. وقتی با تام صحبت می‌کنم و او تصمیم می‌گیرد که با من هم‌عقیده شود، عقیده او هم بی‌ پایه و اساس می‌شود، اما حالا که هر سه‌تایمان هم‌عقیده هستیم احساس رضایت بیشتری درباره عقیده‌مان داریم. حالا اگر همه‌مان هر اطلاعاتی را که در تضاد با عقیده‌مان باشد، رد کنیم، خب، دولت ترامپ گیرتان می‌آید.

اسلومن و فرن‌باک می‌گویند، «این طوری می‌شود که همانندی دانش می‌تواند خطرناک شود. این دو نفر هم نسخه مشابه توالت خودشان را تهیه کرده‌اند که سیاست‌های عمومی را با وسایل خانگی جایگزین کرده‌اند. در تحقیقی که در سال ۲۰۱۲ انجام شده، آنها موضع مردم را درباره موضوعات مختلف پرسیده‌اند. مثل:‌ آیا باید یک نظام بیمه همگانی وجود داشته باشد؟ یا آیا حقوق معلم‌ها باید بر اساس عملکردشان بالا برود؟ از پرسش‌شوندگان خواسته شد تا موضع‌شان را بر این اساس رتبه‌بندی کنند که با چه قاطعیتی با پیشنهادها موافق یا مخالف هستند. بعد، از آنها خواسته شد تا توضیح دهند، تا جایی که می‌شد با ذکر جزئیات، که تاثیر هر کدام از این پیشنهادها در صورت اجرا بر جامعه چه خواهد بود. در این مرحله، بیشتر پرسش‌شوندگان دچار مشکل شدند. وقتی دوباره از آنها درباره مواضع‌شان پرسیده شد، موضع‌شان تغییر کرده بود به طوری که چه در مخالفت و چه در موافقت قاطعیت کمتری داشتند.

اسلومن و فرن‌باک نتیجه این تحقیق را روزنه‌ای در تاریکی می‌بینند. اگر ما – یا دوستان یا همکاران‌مان در سی‌ان‌ان – وقت کم‌تری صرف «فقط من درست می‌گویم» بکنیم و به جای آن بیشتر سعی کنیم که پیامدهای اجرای یک پیشنهاد سیاسی را روشن کنیم، آن وقت خواهیم فهمید که چه‌قدر هیچ نمی‌دانیم و آن وقت مواضع‌مان را معتدل خواهیم کرد. آنها می‌نویسند، این کار «شاید تنها شیوه فکر کردن باشد که می‌تواند «توهم عمق توضیحی» را فروبریزد و رفتار مردم را تغییر دهد.»

یک راه نگاه کردن به علم این است که به آن به عنوان سیستمی نگاه کنیم که انحراف‌های طبیعی مردم را تصحیح می‌کند. در یک لابراتوار مجهز، جایی برای جانب‌داری نیست. پژوهشگرانی که منفعتی برای تائید نتایج ندارند، باید بتوانند همان نتایج را در لابراتوارهای دیگر هم به دست آورند. و این، شاید بعضی بخواهند در موردش بحث کنند، همان دلیلی است که باعث شده است تا این سیستم این‌قدر موفق باشد. در هر لحظه‌ای، ممکن است که بحث و جدل حوزه‌ای را فرا بگیرد، اما،‌ سرانجام، روش علمی پیروز می‌شود. علم پیش می‌رود حتی اگر ما در جا بزنیم.

در کتاب «انکار تا قبر: چرا واقعیت‌هایی را که نجات‌مان خواهند داد، نادیده می‌گیریم» – Denying to the Grave: Why We Ignore the Facts That Will Save Us – (انتشارات آکسفورد) جک گورمن، یک روان‌شناس، و دخترش، سارا گورمن، یک مختصص امور بهداشت، به بررسی شکافی پرداخته‌اند که بین آنچه علم به ما می‌گوید و آنچه خودمان به خودمان می‌گوییم، وجود دارد. نگرانی آنها از عقاید پایداری است که نه تنها نشان داده شده که اشتباه هستند، بلکه می‌توانند کشنده هم باشند، مثل این که بعضی معتقدند واکسن‌ها خطرناک هستند. البته، آنچه خطرناک است واکسینه نشدن است. برای همین هم هست که اصلا واکسن‌ها ساخته شدند. گورمن می‌گوید، «مصون‌سازی یکی از تاج‌های افتخار پزشکی مدرن است.» اما بدون توجه به این که چه‌قدر مطالعات علمی به این نتیجه برسد که واکسن‌ها امن هستند، و ارتباطی بین مصون‌سازی و اوتیسم وجود ندارد، آنهایی که ضدواکسن هستند، عقیده‌شان همانی هست که هست. (که البته باید دونالد ترامپ را هم در گروه‌شان جا دهند که گفته است اگر چه خودش و زنش پسرشان بارون را واکسینه کرده‌اند، اما به زمان‌بندی واکسینه شدن که پزشکان کودک توصیه می‌کنند، اعتنایی نکردند.)

گورمن‌ها، همچنین استدلال می‌کنند که این شیوه فکر که این روزها به نظر می‌رسد خودویران‌گر باشد، باید در برهه‌ای از زمان انطباق‌پذیر بوده باشد. و آنها هم در تحقیق‌شان صفحه‌های زیادی را به «صحه‌گذاشتن بر جانب‌داری» اختصاص داده‌اند و مدعی‌اند که فیزیولوژیکی است. آنها به تحقیقی اشاره می‌کنند که در آن آمده است مردم وقتی اطلاعاتی را پردازش می‌کنند که عقایدشان را تائید می‌کند، با ترشح هورمون دوپامین، کیف محض می‌برند. آنها می‌گویند، «حس خوبی است که دست‌مان به سلاح باشد حتی وقتی که اشتباه می‌کنیم.»

گوزمن‌ها فقط نمی‌خواهند اشتباه کردن‌های ما را مستند کنند. آنها می‌خواهند این اشتباه‌ها را تصحیح کنند. آنها می‌گویند باید راهی پیدا شود تا مردم قانع شوند که واکسن برای بچه‌ها خوب است و هفت‌تیر خطرناک است. (عقیده فراگیر دیگری که با آمار قابل دفاع نیست، و آنها دوست دارند بی‌اعتبار شود این است که گفته می‌شود داشتن سلاح امنیت شما را زیاد می‌کند.) اما در اینجا آنها با همه همان مشکلاتی مواجه می‌شوند که پیشتر برشمردند. ارائه اطلاعات دقیق به نظر نمی‌آید که کمک باشد. مردم خیلی راحت این اطلاعات را رد می‌کنند. توسل به احساسات ممکن است کاراتر باشد، اما این کار یک جورهایی در مغایرت با این هدف است که علم پاک و خالص را ترغیب کنیم. آنها در پایان کتاب‌شان می‌نویسند، «چالشی که باقی می‌ماند این است که چه‌طور با تمایلاتی مواجه شویم که به شکل‌گیری اعتقادات علمی ساختگی منجر می‌شوند.»

کتاب‌های هزارتوی خرد، توهم دانش و انکار تا قبر همه قبل از انتخابات نوامبر [انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا] نوشته شده‌اند. و با این حال آنها کیلین کانوی – Kellyanne Conway [مشاور دونالد ترامپ] و ظهور «اطلاعات جایگزین» –  alternative facts [عبارتی که برای اخبار و اطلاعات ساختگی استفاده می‌شود] را دیده بودند. این روزها، چنین به نظر می‌رسد که همه کشور به یک پژوهش روان‌شناسی گسترده تبدیل شده است که یا هیچکس آن را پیش نمی‌برد یا استیو بنن [استراتژیست ارشد دونالد ترامپ] آن را در دست دارد. کسانی که قدرت استدلال را به کار می‌گیرند، می‌توانند دنبال راه حل باشند. اما درباره این موضوع، به نظر می‌رسد که به کارگیری قدرت استدلال راه‌گشا نباشد.

الیزابت کولبرت از سال ۱۹۹۹ جزو کارکنان نیویورکر است. او برای کتاب «انقراض ششم: یک تاریخ غیرطبیعی» – The Sixth Extinction: An Unnatural History –  در سال ۲۰۱۵ در حوزه کتاب غیرداستانی جایزه پولیتزر برده است.

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *